من بعد شما
#منبعدشما
#پارتاول
سینی سحری رو از جلوی پا جمع کردم..
از جا بلند شدم ک برقا رو خاموش کردم تا بخوابیم
انقدر خسته بودم که حتی ساعت رو نمیدونستم
دلم فقط خواب می خواست…
مامانم زنگ زد ناخودآگاه به ساعت نگاه کردم، چهار و خرده ای بود…
صداش بغض داشت
گفت سحری بیدار شدین؟!
گفتم آره
میخواست قطع کنه، گفتم مامان چیزی شده؟!
چرا گریه می کنی؟!
گریه نکن دیگه
بغضش ترکید و شروع به گریه کرد
گفت فاطمه، فاطمه مثله پدرم بود برای چی واسش گریه نکنم
دلم ریخت
قلبم تند میزد…
گفتم کی مثله پدرت بود؟!
چیشده مامان؟!
گفت فاطمه آقا رو زدن…
چشام سیاه تاریکی می رفت…
صدام از ته چاه میومد، گوشی قطع نشده، آقام تکون میدادم
امیر پاشو، پاشو، پاشو بزن تلویزیون امیییییر
از جا پرید،گفت چیشده، چرا گریه میکنی؟!
گفتم بدبخت شدیم، وای وااااای
تلویزیون روشن، کاش نمیشد، کاش هیچوقت اون تصویر رو نمیدیدم…
نوار مشکی، عکس آقا، هر چند لحظه اعلام خبر شهادت…
قلبم سنگین شده بود، مامانم حق داشت، الان دیگه منم بابامو از دست داده بودم…
اگه داد میزدم، بچه بیدار میشد، هی میزدم رو پام
هی راه میرفتم…
گم شد…
همون روز صبح چیزی گم شد، بعد از بیشتر از سه ماه هنوزم پیدا نشده…
من گم شد…
وسط آرزوی نقاشی که میخواستم ببرم پیشش
وسط آرزوی نماز عید فطری که نقشه کشیدم پشت سرش بخونم
من گم شده بود…
وقتی رفتیم داخل شهر تا بریم مصلی…
ادامه دارد
