من بعد شما
#منبعدشما
#پارت_دوم
انگار وارد یه شهر جدید شده بودم..
غریب، دوست نداشتنی، بی روح
طوری بود فضا که انگار تا بحال من این شهر رو ندیدم
خیابون کش میومد…
هیچکس نبود، اگر کسی رو هم میدیدی چشماش خیس و قرمز بود…
رمق از همه رفته بود انگار و منی که منتظر بودم خبر تلخ صبح تکذیب بشه…
میترسیم صفحه گوشی رو باز کنم، مامانم زنگ زده بود بهم و خبر داد که مصلی رو باز کردن، عمه اینا از همون موقع که خبر شهادت اومده، رفتن مصلی…
پیشنهاد مامان بود، میگفت اگه خونه بمونی دق میکنه ادم، ولی مصلی همدرد داری، گرچه داغی نیست که حتی همدرد آرومش کنه…
از ورودی مصلی رد شدیم…
خدای من، خدای من مصلی انقدر شلوغ بود که نگو…
میومدن و میرفتن، صدای قران میومد…
رفتیم سمت خونه مامانم، رسیدم، سوار ماشین شد، دلم میخواست بگم بغلم کن مامان
شبیه روزایی که بچه بودم و حالم بد بود بغلم کن زار بزنم مامان…
نشد…
دوباره برگشتیم سمت مصلی…
و من…
و من موقع ورود تازه داشت زخم دلم سر باز می کرد…
با هر کی دست میدادم من رو میکشید بغلش و شروع می کرد گریه کردن…
آشنا بودن ولی من رمق گریه نداشتم، تهی شده بودم…
رسیدم به دوستم، دوستی که چندسال بود پا به پا غم خوردیم واسه هم…
بغلم کرد، داد نگار دیدی چیشد، دیدی یتیم شدیم…
صدام از ته چاه بیرون کشید اره دیدم، دیدم یتیمی رو به چشم دیدم امروز صبح، بدبختی رو دیدم، تنهایی رو دیدم، چیکار کنیم ای خدااااا..
سنگین شده بود سینم…
بغض تبدیل شده به قطره های داغ اشک..
وارد محوطه اصلی داخل مصلی شدیم و..
ادامه دارد



