قاسم الشهدا(چشمان شیدایی2)

خاطرات شهید علی الهادی(چشمان شیدایی2)
  • خانه
  • موضوعات 
  • آرشیوها 
  • آخرین نظرات 

من بعد شما

22 خرداد 1405 توسط فاطمه نگار♡

#من‌بعد‌شما
#پارت_دوم


انگار وارد یه شهر جدید شده بودم..
غریب، دوست نداشتنی، بی روح
طوری بود فضا که انگار تا بحال من این شهر رو ندیدم
خیابون کش میومد…
هیچکس نبود، اگر کسی رو هم میدیدی چشماش خیس و قرمز بود…
رمق از همه رفته بود انگار و منی که منتظر بودم خبر تلخ صبح تکذیب بشه…
میترسیم صفحه گوشی رو باز کنم، مامانم زنگ زده بود بهم و خبر داد که مصلی رو باز کردن، عمه اینا از همون موقع که خبر شهادت اومده، رفتن مصلی…
پیشنهاد مامان بود، میگفت اگه خونه بمونی دق میکنه ادم، ولی مصلی همدرد داری، گرچه داغی نیست که حتی همدرد آرومش کنه…
از ورودی مصلی رد شدیم…
خدای من، خدای من مصلی انقدر شلوغ بود که نگو…
میومدن و میرفتن، صدای قران میومد…
رفتیم سمت خونه مامانم، رسیدم، سوار ماشین شد، دلم میخواست بگم بغلم کن مامان
شبیه روزایی که بچه بودم و حالم بد بود بغلم کن زار بزنم مامان…
نشد…
دوباره برگشتیم سمت مصلی…
و من…
و من موقع ورود تازه داشت زخم دلم سر باز می کرد…
با هر کی دست میدادم من رو میکشید بغلش و شروع می کرد گریه کردن…
آشنا بودن ولی من رمق گریه نداشتم، تهی شده بودم…
رسیدم به دوستم، دوستی که چندسال بود پا به پا غم خوردیم واسه هم…
بغلم کرد، داد نگار دیدی چیشد، دیدی یتیم شدیم…
صدام از ته چاه بیرون کشید اره دیدم، دیدم یتیمی رو به چشم دیدم امروز صبح، بدبختی رو دیدم، تنهایی رو دیدم، چیکار کنیم ای خدااااا..
سنگین شده بود سینم…
بغض تبدیل شده به قطره های داغ اشک..
وارد محوطه اصلی داخل مصلی شدیم و..

ادامه دارد

1781261037img_20260304_145751_100.jpg

 نظر دهید »

من بعد شما

22 خرداد 1405 توسط فاطمه نگار♡

#من‌بعد‌شما
#پارت‌اول

سینی سحری رو از جلوی پا جمع کردم..
از جا بلند شدم ک برقا رو خاموش کردم تا بخوابیم
انقدر خسته بودم که حتی ساعت رو نمیدونستم
دلم فقط خواب می خواست…
مامانم زنگ زد ناخودآگاه به ساعت نگاه کردم، چهار و خرده ای بود…
صداش بغض داشت
گفت سحری بیدار شدین؟!
گفتم آره
میخواست قطع کنه، گفتم مامان چیزی شده؟!
چرا گریه می کنی؟!
گریه نکن دیگه
بغضش ترکید و شروع به گریه کرد
گفت فاطمه، فاطمه مثله پدرم بود برای چی واسش گریه نکنم
دلم ریخت
قلبم تند میزد…
گفتم کی مثله پدرت بود؟!
چیشده مامان؟!
گفت فاطمه آقا رو زدن…
چشام سیاه تاریکی می رفت…
صدام از ته چاه میومد، گوشی قطع نشده، آقام تکون میدادم
امیر پاشو، پاشو، پاشو بزن تلویزیون امیییییر
از جا پرید،گفت چیشده، چرا گریه میکنی؟!
گفتم بدبخت شدیم، وای وااااای
تلویزیون روشن، کاش نمیشد، کاش هیچوقت اون تصویر رو نمیدیدم…
نوار مشکی، عکس آقا، هر چند لحظه اعلام خبر شهادت…
قلبم سنگین شده بود، مامانم حق داشت، الان دیگه منم بابامو از دست داده بودم…
اگه داد میزدم، بچه بیدار میشد، هی میزدم رو پام
هی راه میرفتم…
گم شد…
همون روز صبح چیزی گم شد، بعد از بیشتر از سه ماه هنوزم پیدا نشده…
من گم شد…
وسط آرزوی نقاشی که میخواستم ببرم پیشش
وسط آرزوی نماز عید فطری که نقشه کشیدم پشت سرش بخونم
من گم شده بود…
وقتی رفتیم داخل شهر تا بریم مصلی…

ادامه دارد

1781086375img_20260304_145751_100.jpg

 نظر دهید »

همین حالا 12 روز دیگه تولدته :) و... همون که خودت میدونی (: #شکوفه_عشق

03 اسفند 1400 توسط فاطمه نگار♡

12 روز دیگه تولدته :)
و…
همون که خودت میدونی (:
#شکوفه_عشق

1645543663_7457.png

 نظر دهید »

و باز دلم تنگه ...

23 دی 1400 توسط فاطمه نگار♡

به راستی که معنای عشق
همین درک تفاوت هاست
در روزگاری که نه رازداری داریم و نه دل پر طاقتی
پیدا میکنیم یکی را
که کامل کند مارا
که بفهمد غم و چاره هارا
که بسازد با ما
#همون_همیشگی

1641369762img_20220105_110906_188-01.jpeg

 نظر دهید »

دوستت دارم....

29 شهریور 1399 توسط فاطمه نگار♡


 1 نظر
  • 1
  • 2
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

قاسم الشهدا(چشمان شیدایی2)

این جا قراره خاطرات شهید علی الهادی رو بزارم آیدی کانال شهید علی الهادی در ایتا https://eitaa.com/alshahid_alialhadi_lobnan

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • چشمان شیدایی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس